عليرضا عضد الملك

30

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى )

يكى مىرود بر پيشكش و تعارفات مىافزايد و كدخدا مىشود . خاك كناركرد با اراضى زيان متصل است ، آنجا از حيث 42 آب و هوا ، اشجار و باغ از كناركرد بهتر است . حاجى ميرزا حسين مميز در آنجا علاقه دارد و آنجا خانه ساخته است . فيما بين او و رعايا در سر ملك نزاع است و هيچ وقت نزاع او مرتفع نمىشود ، زيرا بر هر قطعه زمين كه ادعا مىنمايد و بعد از نزاع تصاحب مىكند ، فورا ادعا را برمىدارد و به زمينى كه به دو متصل است مىاندازد . ادعاى حاجى به امراض مسرى مىماند ، هيچ وقت ادعاى حاجى تمام نمىشود زيراكه در هيچ‌جا زمين از زمين ديگر انقطاع به هم نمىرساند . از تقرير آن طفل معصوم متحير شدم . و اما وضع كناركرد ، حاجت به عرض نيست زيراكه به نظر آفتاب اثر همايونى رسيده ، ولى كاروان‌سرايى كه در آن‌جا است از ابنيهء سلاطين صفويه است و مانند رباطات ديگر وقف بر عابرين . در اين سنوات مباشرين آن‌جا به علاف و بقالى كه در دالان كاروان‌سرا مىنشينند اجاره مىدهند و حال از قرار مذكور وجه اجاره‌اش به چهارصد تومان رسيده ، به علاوه بسيار كثيف و مخروبه شده ، به حدى كه منزل نمودن [ در ] آن‌جا خيلى صعوبت دارد و به جهت رواج كار مستأجرين ، از رعاياى كناركرد التزام گرفته‌اند كه با عابرين خريد و فروش ننمايند . به اين ملاحظات بر مردم و مترددين بسيار تنگ و تلخ مىگذرد . در طرف جنوبى كاروان‌سرا چاپارخانه است . فايده [ اى ] كه آن چاپارخانه دارد اين است كه اگر كسى آنجا را ببيند 43 به كاروان‌سرا راضى و شاكر مىشود . به حدّى مخروبه و كثيف است كه نهايت ندارد . دو يابوى سراپا مجروح آن‌جا بود ، گويند سيّدى از اهل هند اسبى از مرحوم امير خان قاجار خواست و آن مرحوم به ميرآخور خود گفت يك اسب به سيّد داد . روز ديگر سيد آمد و [ عرض ] كرد بفرماييد يك اسب به همين رنگ به من بدهند . مرحوم امير خان گفت مىخواهى چه كنى ؟ سيد گفت ، لازم است به اسب التفاتى شما وصله كنم . ليكن اسب‌هاى آن چاپارخانه وصله‌پذير [ هم ] نيستند . خلاصه آبادى كناركرد در طرف مشرق جاده است و اغلب خانه‌ها 44 مخروبه است . قلعه [ اى ] در طرف مغرب جاده ، نو ساخته‌اند . مذكور شد رعاياى كناركرد از خانه‌هاى 45 قديم به آن قلعه مىخواهند نقل مكان كنند . بالجمله آن روز تا چهار ساعت از شب گذشته آن‌جا بوديم . اول غروب پشهء زيادى هجوم آورد . اين وقت كه فصل مقتضى پشه نيست اين‌طور شدت دارد ، نمىدانم در تابستان به چه حد مىرسد . يكى از غلام‌هايى كه مأمور اين خدمت بودند 46 ، مذكور شد علاوه بر پيرى ، كور است . ديدم همهء معايب را مىشود متحمل شد و رفع نمود ، بىاسب و بىلباس را مىتوان اسب و لباس داد ولى بىچشم را چه چاره توان كرد . و عيب ديگر كه علاوه بر بىاوضاعى ، اين غلام‌ها داشتند اين بود كه بيست نفر غلام از ده دوازده دسته بوده و پنجاه باشى ، از دستهء ديگر بود ، اسم يكديگر را نمىدانستند ، بلكه زبان هم را نمىفهميدند و با اين تفصيلات نزاعى كه در تقدم و تأخر ميان يوزباشيان است در ميان آنها بود . چند دفعه در